تبليغاتX
داستان ايلام
 
داستان ايلام
 
 
وبلاگي درباره داستان نويسان ايلام
 

به نام دوست

بعد از كلي تأخير بالاخره به روز كردم ، البته فكر كنم بايد اين وبلاگ رو به صورت گروهي اداره كنيم، لذا از دوستاني كه تمايل دارند با اين وبلاگ همكاري كنند و ما را در نشر داستان هاي  ناگفته همراهي كنند، دعوت مي كنم كه براي بنده كامنت بگذارند تا در اسرع وقت يوزر و پسورد در اختيار آنها قرار داده شود !

 

 عبدالحمید غلامی

عبدالحميد غلامي متولد خرداد سال 1358  است، اهل آبدانان است .فارغ تحصيل دانشگاه كاشان  رشته     چند سال است كه در زمينه داستان كار مي كند ، او مي گويد در اين راه مشوقي نداشته و عدم امكانات و ذوق سليقه شخصي او را به اين سمت كشانده است ،  او در جشنواره هاي مختلف شركت كرده اما فقط به جشنواره داستان نويسي غرب كشور (( بانه )) اشاره مي كند!  خودش مي گويد سبك رئال اجتماعي را دوست دارد،  يك رمان  و ويك مجموعه داستان كوتاه در دست چاپ دارد ، او اعتقاد دارد داستان ايران دارد دور خودش مي چرخد و به جايي نمي رسد ، البته جوان هاي كارهاي در خوري انجام مي دهند اما حمايتي از سوي مسئولان فرهنگي صورت نمي گيرد ، او مركز استان را بعلت كم كاري و سنگ اندازي  و سهل انگاري در باره شهرستانهاي كوچكترمورد انتقاد قرار داد و گفت ميدان ندادن به جوانان از خصوصيات مراكز حوزه هنري و ارشاد ايلام است! و بايد اضافه كنم كه بنده به شخصه از خواندن كارهايش لذت مي برم و اميدوارم در راهي كه انتخاب كرده موفق باشد .

 

قمار

دو مرد، یکی چاق و دیگری لاغر، روی مبل‌هایی زهوار دررفته، توی زیرزمینی تاریک نشسته و به چند متر جلوترکه مثل صحنه‌ي یک نمایش به نظر می‌آمد خیره شده بودند. لامپی کوچک، نورِ کم‌اش را روی صحنه  می‌ریخت.    
مرد چاق از روی عسلی جلوی دستش دو گیلاس ویسکی ریخت. ساعت طلائی‌اش را از جیب درآورد و به بغل دستی اش نشان داد. هر دو لحظاتی - بی هیچ پلک زدنی - نگاهشان را روی ساعت انداختند؛ که مرد چاق گفت: «بیس دیقه از حالا شرو شد». صدایی مثل افتادن یک صندلی توی زیرزمین پخش شد.مرد چاق سیگار برگی، آتش زد. مرد لاغر هم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. هر دو یک ساعت خاص را نشان می‌دادند. دو مرد استکان‌هایشان را به هم زدند و با چشمانی دریده نگاهشان را به صحنه دوختند.
***                                
درست یک هفته ی پیش بود که سالم با قیافه ای مثل همیشه درهم شکسته و مرموز به رستورانی رفت که توی لوژاش، روی یکی از میزهایش، دو مرد، یکی چاق و دیگری لاغر،نشسته بودند.عرض ادبی کرد، سپس اجازه‌ی نشستن گرفت. مرد چاق بعداز یکی دو دقیقه سکوت گفت: «سالم مارمولک از این ورا؟ شنیدم وضِت حسابی خیته!»
«راستش آقا چی بگم. درسته، مگه تو این دنیا چن تا کار هست که یه آدم یه دس بتونه انجامش بده؟»
سالم دست چپش را روی میز گذاشت.دست راستش ازآرنج به پایین قطع شده بود.
«خوب مارمولک فرمایش؟»
سالم به مِن  مِن افتاد. سعی کرد خودش را جمع کند و کرد. «راستیاتش آقا یادت می‌آد پارسال تو خونه خودتون، تو همین جمع سه نفر، چه پیشنهادی دادین؟ گفتین سالم مارمولک اهل قمار هستی یا نه؟ یادتون اومد؟»
ذبیح سرش رابالا گرفت و توی گوش بغل دستی اش چیزی گفت.مرد چاق لبخندی روی صورتش ریخت.سالم گفت: «آقا منصور حالا یادتون اومد؟»
منصور گفت: « مارمولک چی به سرخودت آوردی که به این روز افتادی!»
 «بی پولی آقا! چن تومنی قرض بالا آوردم از این سوراخ در می آم میرم تو اون سوراخ. تو هر کوچه پس کوچه که میرم محاله یکی ازاون طلب کارا جلوم رو نگیرن. راستیتش آقا دیگه به اینجام رسیده! » و دستش را بیخ گلویش گذاشت.
***                               
دود سیگارِ برگ منصور با دود سیگارکوتاه ذبیح قاطی می شد و لایه ای متراکم زیر سقفِ زیرزمین درست کرده بود. عرق روی صورت هردو جمع شده بود. پک های سیگار هر لحظه عمیق می شد. رنگ منصور کمی پریده تر بود و چشمان ذبیح مضطرب. منصور بی‌گدار ویسکی می خورد و ذبیح با نگاهی سمج صحنه‌ی مقابلش را دید می‌زد.
***                                 
فردای همان روز سالم و ذبیح و منصور دور هم جمع شدند.منصور رو به سالم کرد و گفت: « حالا چقدری می خوای ؟ »
 «آقا چار میلیون نا قابل!»
منصور چشم غره ای کرد و سالم سرش را پایین انداخت و گفت: « به جون آقا یه ریالی اش هم پایین نمی آم. می خوام قرض وقوله هام رو بدم و بقیه‌اش رو بفرستم واسه‌ي ننم. اوضا مالي‌اش بدجوری خیته. اگه واسه حال و حول خودم بودمی شد چک و چونه ای زد، شماها که نمی خواید از پول ننم بزنید؟!»
منصور گفت: « مارمولک! چقد زر می زنی با اون ننت! توکه پارسال گفتی تو این دنیا یه ننه داشتی که اون هم خدا ازت گرفتش.نکنه یه ننه ی دیگه زاییدی؟»
«نه، آقا به جون شما نباشه به مرگ خودم تا پای مرگ رفت ولی برگشت»
ذبیح نگاهی به منصور انداخت و گفت: « بهش بدیم »
هرکدام مبلغ دو میلیون توی چک‌هایشان نوشتند. منصور چک‌ها را جلوی صورت سالم گذاشت و گفت: « مارمولک خودت می دونی بازی کردن با منصور خان یعنی چه! به بچه‌ها می‌سپرم چار چشمی مراقبت باشن.بخوای دست از پا خطا کنی خودم حلق آویزت می کنم.شیر فم شد؟»
«آره آقا، ولی یه پنج شیش روزی مهلت می‌خوام. باید قرض و قوله هام رو بدم و یه کم هم خورده کاری دارم .بعدش هم میریم تو زیرزمین خونه‌ي خودم، از همه جا مطمئن‌تره»
سالم،حرفش که تمام شد از جیب پیراهنش کاغذی درآورد وبه منصور داد. ذبیح و منصور خواندنش، هردو لبخند زدند. منصور گفت: «کارِت درسته، این پیش ما می مونه»
منصور موبایلش را از جیب درآورد، شماره‌ای گرفت و گوشی را روی آیفون گذاشت. صدایی نکره از پشت خط می‌آمد، منصور گفت: «آقا جلیل؟!»
«جونم آقا!»

«از امروز خودت و هرکی دور وورته بیست و چارساعته چار چشمی سالم مارمولک رو می پایین. اگه لازم شد تو خونَش هم بخوابید می خوام یه لحظه از جلوی چشاتون دور نشه تا وقتی خودم بهتون گفتم. الان هم اینجاس، پیش خودمه، تو رستورانم.»
«چشم آقا،همین حالا با بچه ها می یام»


***                                 

زمان شاید برای یکی شان تند و برای دیگری کند می گذشت و چهره‌های منصور و ذبیح هر لحظه مبهم‌تر می‌شدند. نگاه‌ها مدام از صحنه‌ی مقابلشان به روی ساعت‌هایشان می‌آمد و دوباره برمی‌گشت. نگاه سمجشان را چنان به صحنه مقابل‌شان دوخته بودنه که گویی زمان از آنجا تراوش می کند و تا به چشم آنها برسد کلی طول می‌کشد. با نگاه حریصانه‌شان لحظه ها را می‌بلعیدند تا وقتی که موعدش سر برسد.


                                   ***

ذبیح و منصور دو قمار باز بودند شهره‌ی خاص و عام. ولی کسی نفهمید که این دو شریک هم بودند یا رقیب هم یا دشمن. هزار حرف و حدیث توی کوچه و بازار می آمد و می‌رفت . هردو ثروت کلانی داشتند تا جائی که بعضی ها که بهشان نزدیک تر بودند می گفتند: «خُره آن چنان توی تنشان رفته که دیگر کم و زیادی پول چندان برایشان مفهومی نداره. نفس قمار برایشان مهمه»
به قول ذبیح که می‌گفت: «خماری بعد از باخت توی یه قمار به صد تا نئشگی دود عوض نمی کنم.» و منصور که از قمار به عنوان صیقل دهنده‌ی روح آدمی دم می‌زد.
***                                

یک شب قبل از این که ذبیح و منصور توی آن فصل پاییز توی زیرزمین خانه‌ی اجاره‌ای سالم جمع شوند تلفن منصور زنگ زد.
- سلام آقا!

- سلام مارمولک!
- آقا همه چی واسه فردا آماده اس!

- سالم! یه چیزي می‌پرسم می‌خوام مث یه مرد جوابم بدی!
- بفرماین آقا؟!
- اون روز که اومدی سراغم - یه روز قبل از اینکه بیای رستوران ؛ چیزایی که گفتی راس بود،دُرُس می‌گم ؟
- آره آقا! به جون شما یه ذره‌اش هم دروغ نبود. یادته وختی از هندوستان برگشتم گفتی چی یاد گرفتی ،من خودم اون حرفا رو بتون گفتم که بعدش شما پیشنهادش رو به ذبیح خان دادین! ولی فکر نمی‌کردم شما جدی بگیریدش، اون موقه گیر پول نبودم، اما امروز که گرفتارش شدم اومدم سراغتون.
- پولتو که از بانک گرفتی مارمولک؟
- آره آقا ،ولی منظورم اون نبود!
- یعنی چه ؟
- آقا شما اگه فردا ببرین چقد گیرتون می آد؟
- این فضولی ها به تو نیومده!
- منصور خان ده نشد، یه عدد بگید،شنیدم اون زمین بیرون شهر با هم شریکین؟
- خفه خون بگیر مارمولک، تورو سننه؟
- می دونین قیمت اون زمین چنده، هو...
برای چند لحظه هردو ساکت شدند. تا این که سالم ادامه داد: «شما در صورتی می‌برین که من بخوام، ولی بدونین، من هم سهم می خوام!»
- خیلی گنده گوزی می‌کنی مارمولک، سر تا پات پونصد هزار تا نمی‌ارزه، حیف اون چار میلیون پولی که تو دستای تو کثیف شد.
- اگه بتون بگم قبل از این با ذبیح خان ساخت و پاخت کردم چی؟ خیلی وخته که ذبیح خان چشم به اون زمین داره! دوست داره صاحب همه‌ی زمین باشه، نه نصفش . اگه بگم ذبیح خان از جیک و پیک من، از قدرت من که پنج سال پیش تو اون کشور غریب جون کندم واسش که یادش بگیرم خبر داره، چی می گید؟ خیال می کنی امورات زندگی من چه جوری می گذره؟ این اولین باری نیس که واسه شما نمایش می دم. منصور خان! این سومین باره! قبلا ًدو بار بیس دقیقه ای تکرارش کردم. من به کارم واردم و بابت کارم هم پول می گیرم. می خوام آدم حسابی باشم. خوب خرج کنم!
- مردتیکه! تو می خوای واسه زنده موندن خودت پول ازم بگیری؟ بدبخت ! اگه چیزی گیرمن نیاد یعنی اینکه ديگه هوای این دنیا توسط تویِ مارمولک هم حروم نمی‌شه!
- اما اگه من زنده بمونم شما هم خیلی گیرتون می‌آد . حرف آخر رو بزنم منصور خان! ده میلیون می‌خوام که زنده بمونم.
منصور قهقهه‌ای زد.
سالم که صدایش کمی بالا رفته بود و عصبی به نظر می‌رسید گفت: «منصور خان خیال می‌کنید من نمی‌دونم اونایی که اومدن دست منو قطع کردن، کی فرستاده بودشون؟ اونا به دست شخص شخیص منصور خان اومده بودن، اونم به خاطر چی، به خاطر این که دست راست من صدهزار تومن ناقابل از شما بلند کرده بود.
- خوب یه چیز تازه بگو، این قصه تکرارییه، حالا خودت خوب می‌دونی با چه آدمی طرفی!
- منصور خان من جایی نمی رم که آب زیرم بیاد، اگه زنده بمونم، سهم می خوام.
- اگه بخوای بمیری چی؟
- اون وخت تلافی اون دست بریده شده رو از شما گرفتم.منصور مکثی کرد، بعد ادامه داد: «به چه قیمتی؟!»

- اگه لازم باشه بعضی موقه ها باید از جون خودت هم مایه بذاری، الخصوص واسه کسی که به ته خط رسیده.
منصور چند لحظه دیگر مکث کرد و بعد ادامه داد : «اگه کارت رو دُرُس انجام بدی پنج ملیون بهت می دم!
- نُچ! ده تومن کمتر نمی گیرم!
دو نفری روی هشت میلیون توافق کردند. سالم گفت: «منصور خان! الان چکشو واسم می‌نویسی می‌دی بیارن. نوچه های ذبیح خان مث نوچه های خودتون سایه به سایه می‌پانم. خودم که نمی تونم بیرون بیام.
منصور قبول کرد و گفت: «ولی وای به حالت اگه بخوای کلک بزنی!
- خیالتون تخت باشه آقا!
***                                   


منصور روی مبل زهوار در رفته‌ی زیرزمین ولو شده بود، گویا دیگر هیچ امیدی نداشت.مدام سیگار دود می‌کرد. صبح همان روز سالم چک‌اش را از بانک نقد کرده بود.
بیست دقیقه در حال پایان یافتن بود و ذبیح فاتحانه به سیگارش پک می‌زد. نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «فقط سی ثانیه مونده!» ودر آن سی ثانیه دیگر هیچ کدام حرفی نزدند تا وقتی که ذبیح گفت: «تموم شد!»
منصور در حالی که نگاهش به سالم بود که حلقه طناب دور گردنش و صندلی که زیر پایش چپه شده بود گفت : «مادر قحبه قانع ام کرده بود که می تونه بیس دیقه دار رو تحمل کنه!»
ذبیح لبخند به لب گفت : «خبر داری پنج سالی که نبودش کجا بوده ؟»
- مگه هندوستان نبوده؟
- مارمولک توی زندون بوده و ادعا می کرد رفته هندوستان!
ذبیح حالا تنها صاحب زمین شریکی خودش و منصور شده بود . ویسکی و استکان ها را برداشت و نامه‌ای را که آن روز سالم توی رستوران بهشان داده بود توی جیب سالم که بی‌نفس توی حلقه دار معلق مانده بود گذاشتند و در حالی که هردوبیرون می آمدند ذبیح گفت: «تو این شیش هفت روز مدام تو عرق خوری و نشمه بازی بوده .کره خر همه ی چار میلیون رو خرج الواتیش کرد. قبل از مرگش دلی از عذا درآورد و بعد رفت.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:12  توسط حيدر ميراني  | 
فراخوان اولین دوره‌ی

جشنواره‌ی داستان‌ کوتاه منطقه ای

(راوي )


با حضور داستان نویسان استان های (ایلام- کرمانشاه-کردستان-همدان-لرستان-آذربایجان غربی- خوزستان-مرکزی)


آفرينش هاي ادبي حوزه هنري استان ايلام در سي امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامی و سال نوآوري و شكوفايي و در راستاي شناسايي استعدادهاي ادبي و معرفی آثار برتر در زمینه ی داستانِ کوتاه جشنواره‌ی داستان‌ کوتاه راوي را برگزار مي‌نمايد. علاقه‌مندان ضمن توجه به رعايت نكات ذيل مي‌توانند آثار خود را به دبیرخانه‌ی جشنواره ارسال نمايند:

شرايط شركت در جشنواره:

-جشنواره در دوبخش آزاد و موضوعي برگزار مي شود

-بخش موضوعي شامل داستان هاي كوتاه با مضامين عاشورايي و شهادت مي باشد

-. هر نويسنده مي تواند حداكثر سه داستان در هر بخش به دبيرخانه ي جشنواره ارسال نمايد

- آثار ارسالي نبايد بيش‌تر از 8 صفحهA4 باشند.

- آثار به صورت خوانا و ترجيحا تايپ شده و در یک روی کاغذ A4 ارسال شوند.

- از ارسال مقاله، خاطره و قطعه‌‌ی ادبی خودداري فرماييد.

- به 3نفر برگزیده‌ی جشنواره در هر بخش جوايز ارزشمندي اهدا مي شود

-داوري آثار توسط سه نفر از نويسندگان برجسته كشور انجام مي شود .

- اثار ارسالي نبايد از برگزيده هاي جشنواره هاي ديگر باشند..

- آثار منتخب در مجموعه‌ای چاپ خواهند شد.

-مشخصات کامل نویسنده شامل نام و نام خانوادگی نشانی و تلفن بر روی هر اثر ذکر گردد.

- مهلت ارسال آثار تا تاريخ ۲۶ اسفند ماه 87 است، آثاري كه پس از تاريخ مقرر ارسال گردند در مسابقه شركت داده نمي‌شوند.

- اختتامیه جشنواره در بهار سال ۸۸ برگزار خواهد شد

طریقه ی ارسال آثار:

-علاقمندان مي توانند آثار خود را به نشاني ايلام-صندوق پستي 133-69315-دبيرخانه جشنواره داستان كوتاه راوي -

و یا به ایمیل: jalil313@yahoo.com
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:16  توسط حيدر ميراني  | 

به نام دوست

اولن به خاطر تأخیر عذر می خواهم .... چرا که واقعن گرفتار بودم ....

این داستان را برای جشنواره داستان  ایران .... که در مشهد در حال برگزاری است فرستادم ... قضاوت با مخاطبان ....این داستان را تقدیم می کنم به همه عزیزان ... و نقد عزیزان را به جان خریداریم........ عنوان این داستان .........

«شاعر»

 

يك روز صبح كه خمار بود ، از خواب بيدار شد ، كنار دفتر شعرش خوابيده بود ، مثل هميشه،  براي خوردن صبحانه اشتها نداشت، اما دو قورت چايي بالا كشيد، سعي مي كرد چيزي را فراموش كند اما ، از حالت چشمهايش پيدا بود كه نمي تواند! آرام آرام يكي از شعر هايش را زمزمه كرد :

كاشكي آدما بفهمن كه چرا يه روز خدا

به اونا گفـــته كه سجـــده بكنن به آدما

................................................

تصميم خودش راگرفته بود . اما مردد به ساعت موبايلش نگاهي انداخت، و ناگهان با صداي بلند گفت : آره بايد برم...

دفترچه شعرش را برداشت و راه افتاد.از كوچه ها و خيابان ها يكي يكي گذشت ، يك تاكسي براي ميدان مدخل گرفت، به آنجا رسيد ، چند  تا پسر و دختر جوان حدوداً بيست و چند ساله را ديد، كه با كوله پشتي و وسايل كوه گردي، ميني بوسي گرفته بودند، براي نياسر، همانجايي كه او مي خواست برود؛ با يكي از پسرها صحبت كرد: مي بخشيد، جا دارين من هم بيام باهاتون ...

 جواب مثبت آن پسربرقي در چشمان او انداخت ، گوشه اي ايستاد و شروع كرد به زمزمه شعري ديگر :

واكمنه هي مي خونه دلم برات تنگ شده

واكمنه نمي دونه دلا ديگه سنگ شده

......................................................

انگار گروه منتظر كسي بودند كه بيايد، و بالاخره آمد ، يك دختر زيبا كه توجه تمام رهگذرها را جلب كرد! يكي از پسرهاي گروه به طرف شاعر آمد و گفت : آقا بيا سوار شو داريم مي ريم. او هم رفت و يك صندلي تكي پيدا كرد و نشست ، يكي از خانم هاي گروه كه قيافه نسبتاً جذابي داشت ، خودش را جابجا كرد و آمد روي صندلي نزديك او نشست ، داشت حرفهايش را مزه مي كرد كه چيزي بگويد ، شاعر قبل از او برگشت و گفت : خانم شما چقدر خوشگليد!... اين حرف ميني بوس را در سكوت عجيبي برد، ...يكي از پسر هاي گروه كه سرگروه بود ، بلند شد و آمد طرف شاعر و گفت : ببخشيد لطف كن محبتهاتو جاي ديگه خرج كن زود پسر خاله نشو ...باشه!!... شاعر نگاه معني داري به سرگروه كرد و گفت : باشه عزيزم... صداي خنده دختر و پسرها ميني بوس را برداشت! سرگروه تقريباً كنف شد و رفت سرجايش نشست ولي با خودش زمزمه مي كرد : تقصير خودمه كه اجازه دادم سوار ميني بوس بشي.

يكي از پسرهاي گروه برگشت و گفت:  ببخشيد آقا شما اهل كاشان هستيد!؟...

 شاعر گفت : اي روزگارم بد نيست، من اينجا دانشجو هستم ... همه با هم زدند زير خنده ... يكي از دختر هاي گروه گفت : خب ما هم دانشجو هستيم پس اشتباه نيومدي...

 شاعر گفت: خوشحالم كه اشتباه نيومدم ... يكي ديگه از دخترها كه آخر ميني بوس نشسته بود گفت : مي بخشين اون دفترچه چيه تو دستتون .

شاعر گفت: اين؛  هيچي هروقت دلم تنگ مي شه يه چيزي توش مي نويسم ، ...

بازهم چند لحظه اي سكوت همه را فرا گرفت ، زيبا ترن دختر گروه كه همه معطل آمدنش شده بودند، بي مقدمه برگشت و گفت : لطف مي كنيد يكي از شعر ها تونو برامون بخونين، بچه ها قول مي دن ساكت باشن،...

 شاعر نگاهي به چشم هاي از حدقه بيرون زده پسرهاي گروه كرد و گفت : خب اگه همه موافق باشن يك غزل مي خونم ...

بانوي مهربان چه بگويم برايتان

آرامشي دهند به اين گريه هايتان

مردي كه وارث خزان زرد زندگي است

افتاده مثل برگ درختي به پايتان

...........................................

اين شعر را همه گوش كردند. زيباترين دختر گروه! از بغل دستي اش تقاضا كرد تا جايش را با شاعر عوض كند ، شاعر هم پذيرفت ، و از راننده خواست تا ضبط ميني بوس را روشن كند ، راننده هم ضبط را روشن كرد ، آهاي خوشگل عاشق....

شاعر گرم گفتگو شد آن هم با زيباترين دختر گروه!! بيشتر از همه سر گروه عصباني شده بود ، و زير لب چيزهاي مبهمي بلغور مي كرد. بساط بزن و برقص تا خود نياسر برپا بود ، آن هم توي راهروي ميني بوس ، راننده هم دزدكي چند تا از دخترها را مي پاييد. تا اينكه رسيدند به نياسر .

سرگروه موقع پياده شدن به شاعر گفت : مي بخشيد از اينجا به بعد خودتون بريد ، شاعر هم گفت: ممنون دوست من، فقط اگه بگيد كي بر مي گرديد ممنون مي شم ، چون خودتون مي دونيد اينجا سرويس براي كاشان نداره.

 سرگروه گفت: خب اين ديگه مشكل شماست ، زنگ بزنيد ، از كاشان آژانس بياد . شاعر نگاه غليظي به سرگروه انداخت و گفت: دُنگ مو مي دم.

 اين حرف باعث شد، كه بازهم بچه هاي گروه بزنند زير خنده ، اينبار سرگروه حسابي كنف شده بود، يكي از پسرهاي گروه كه معلوم بود،از سرگروه دل خوشي ندارد، دستي به شانه شاعر زد و گفت: خرابتيم رفيق..

 شاعر گفت : مرسي كم الله.

 سرگروه گفت:  آهاي شاعر ساعت 5 بعد از ظهر همين جايي كه پياده شديم..اوكي... شاعر گفت : ممنون عزيزم.

 اينبار كسي به سرگروه نخنديد، اما اتفاق جالبي افتاد ، زيباترين دختر گروه رفت پيش شاعر و گفت : مي تونم امروز با شما باشم!

 شاعرگفت: مي بخشيد، نه؛ من يه نيم ساعتي كار دارم بعدش اگه خواستي مي تونيم با هم باشيم ، من اينجا رو خوب مي شناسم ، موبايلت رو بده ، كارم تموم شد بهت زنگ مي زنم .

 شماره دختر رو گرفت و رفت ، دختر هم از گروه جدا شد، اما تصميم گرفته بود بي سرو صدا شاعر را تعقيب كند ، بقيه گروه رفتند لاي درخت هاي پارك گم و گور شدند. شاعر راه افتاد به طرف بالاي كوه كمي آنطرف تر آتشكده را ديد ، قدم ها را سريعتر برداشت تا بتواند زود تر برسد، انگار مي خواست اتفاقي عجيبي بيفتد، ديگر به آتشكده رسيده بود ، صداي نفس نفس زدنش توي كوه مي پيچيد، نفسش بوي شعر مي داد ، رفت زير طاق آتشكده و با صداي بلند گفت: مي خوام خودمو از دست هرچي غمه راحت كنم .

 دست كرد داخل جيبش و كبريتي در آورد، كمي فكر كرد ،با خودش گفت : بذار يكي از غزل هاشو! بخونم ...

من مانده ام با اختراعي از گراهام بل

 هي زنگ مي زد مكث كردم با كمي دل دل

برداشتم گوشي ، الو سارا تويي خوبي

كه ناگهان فرياد زد اي ترسوي بزدل

اصلن نمي فهمم خداي من چرا سارا

از من چرا دلخور شدي اي دختر عاقل

..................................................

دختر كه زيبايي صورتش دهان رهگذرهاي نياسري را نيمه باز مي گذاشت ، شاعر را زيركانه تعقيب كرده بود ، و تمام حرف ها و شعر هاي او را مي شنيد، شاعر مي خواند و او گوش مي كرد، شاعر گرم شعر خواندن بود و او پر شده بود از شاعرانگي! شاعر احساس مي كرد سرش گيج مي رود ، احساس كرد وارد دنياي ديگري شده است ، ناگهان از وسط آتشكده دودي بلند شد ، و انگار جن وپري ها شاعر را دوره كردند ، اما نه انگار همه پري بودند زيبا و سر تا پا سفيد پوش مثل عروس،  شاعر با چشمان بهت زده آنها را نگاه مي كرد ، سر دسته پري ها جلو آمد و گونه هاي شاعر را با سر انگشتان لطفيش لمس كرد، شاعر هنوز از شوك در نيامده بود كه...

 سر دسته پري ها گفت: مي تونم شعرهاتو ازت بخرم .

شاعر گفت: آخه اين شعر ها به درد شما نمي خوره.

 سردسته پري ها گفت: اين ها براي ما خيلي ارزش دارند ، شايد تو اين غزل ها را براي معشوقه هاي خوشگل خيالي ات گفته باشي .

 شاعر در حالي كه سعي مي كرد تعداد پري ها را بشمارد گفت : خب آره من اينها را براي معشوقه هاي خيالي گفته ام ، اما هيچكدام از معشوقه هام واقعي نيستن! سردسته پري ها گفت: فكر مي كني !؛ همشون واقعي هستن! اما تو نمي بيني شون ، يه نگاه به دور و برت كن .

 شاعر بهت زده چرخي دور خودش زد ، يكي از يكي خوشگل تر .

 شاعر با لكنت گفت: مي تونم بپرسم چرا سر راه من سبز شدين .

سر دسته پري ها كه با لحن تحريك كننده اي حرف مي زد، گفت: اومديم شعرهاتو ازت بخريم ، چقدر برات مي ارزن .

شاعر گفت : خب البته مي دوني ارزش هنر خيلي بيشتر از اين حرفهاست! اما... سردسته پري ها گفت: اما و آخه نداره قرار نيست پولي بابت اين شعرها بهت پرداخت كنيم ، ما شعر هاتو به قيمت چند بوسه ازت مي خريم ، هركدوم از ماها رو كه مي خوايي ببوس .

 شاعر به لكنت افتاده بود : آخه ...آخه ...مه...من... باشه دوست دارم همه تونو ببوسم ، پري ها صف كشيدن و شاعر يكي يكي آنها را با وسواس بوسيد ، بوسه سردسته پري ها كمي طولاني شد ، شاعر نمي خواست او را رها كند ، پري هم خودش را در اختيار شاعر قرار داده بود ، شاعر از زير چانه خوش تراش او شروع كرد و كارش در بنا گوش پري تمام شد ، آنقدر پري را بوسيد، كه صداي بوسه هايش در كوه مقابل پژواك مي شد ، پري آرام دفترچه شعر را از دست شاعر گرفت و رفت . شاعر احساس كرد ، كسي دست او را گرفته و او را از خواب بيدار مي كند، صدايي مي شنيد: ببخشيد ، حالتون خوبه ، مي خواي زنگ بزنم اوژانس آقا ... صداي زيباترين دختر گروه بود ، شاعر حدس زد كه زير ايوان آتشكده به خواب عميقي رفته است، و آن دختر زيبا او را از خواب بيدار كرده است ، اما چرا مي گفت زنگ بزنم اوژانس ،

شاعر گفت: چرا مي خواستيد زنگ بزنيد اوژانس.

زيباترين دختر گروه گفت: آخه فكر كردم حالتون خوب نيست، چون يك دفعه اي زمين خورديد ، شاعر با تعجب خطوط صورت دختر را نگاه مي كرد ،

زيباترين دخترگروه، گفت :ببخشيد چرا اين طوري نيگام مي كنين.

شاعر گفت : فكر كنم شما رو يه جايي ديدم .

زيباترين دخترگروه گفت: خب آره توي ميني بوس ، قرار بود امروز رو با هم باشيم ، اما شما دو ساعتيه كه زير طاق اين آتشكده با خودتون حرف مي زديد و شعر مي خونديد و در و ديوار آتشكده رو مي بوسيديد!

 شاعر گفت: ببخشيد حالم خوب نيست ؛ نگاهي به اطراف انداخت دنبال دفتر چه شعرش مي گشت ، زيباترين دختر گروه! گفت: دنبال دفترچه شعرتون نگرديد دست منه ، اجازه هست آخرين شعرتون رو بخونم .

 شاعر با لبخند مليحي گفت : افتخار ميدين . زيباترين دختر گروه شروع كرد به خواندن آخرين غزل شاعر .......

شعر هایم همه کُفرند نمی خواهمشان

رفته بودم به نیاسر که بسوزانمشان

ناگهان از دل آتشکده دودی برخواست

صف کشیدند پری وار که بشمارمشان!

آنکه زیباترشان بود به من توصیه کرد

به دو تا بوسه پُر فایده بفروشمشان

وقت رفتن شد و زیباترشان می خندید

یک به یک با دل پر وسوسه بوسیدمشان

گفته بودند پری ها همه خوشگل هستند

آشنایند کسانی که به زیر و بم شان!

راست گفتند بدانید چنانکه حتا

بعد صد قرن من از یاد نمی بردمشان!!

*    *    *

ناگهان خلسه رها کرد مرا فهمیدم

که پشیمان شدم از این که بسوزانمشان

 

 

پايان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:1  توسط حيدر ميراني  | 
به نام دوست

مجموعه داستان کوتاه ایلام با نام ...قمار... به لطف دوستان  جایزه ادبی ایران  تا قبل از جشنواره کتاب امسال منتشر خواهد شد ، دیروز طی تماسی که با خانم الهه رضوانی  روابط عمومی  دبیر خانه جایزه ادبی ایران ، داشتم ایشان  گفتند قصدمان این است در نمایشگاه کتاب امسال از این کتاب رو نمایی کنیم . این مجموعه شامل تعدادی داستان کوتاه از داستان نویسان جوان استان ایلام است .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:17  توسط حيدر ميراني  | 

با سلام

قبل از هرچيز بايد خاطرنشان كرد كه اين يك فراخوان اصلاح طلبانه (دوم خردادي ) يا از اين دست نيست زيرا جريان اصلاح طلبي شايد تا حدودي براي ادبياتي ها و دوست داران ادبيات مقبول تر  باشد ولي هيچوقت ايده آل آن ها نبوده و نيست . نكته دوم كه بيانش بسيار ضروري تر به نظر مي رسد اين است كه اين فراخوان هيچگونه تلاشي براي سوق دادن ادبيات آزاد به سمت ادبيات سياسي و ايدئولوژيك ندارد و فقط و فقط اهداف زير را دنبال مي نمايد :

1. پرداختن به شاخه اي فراموش شده از ادبيات طنز به نام طنز سياسي.

2. استفاده از نگاه ظريف و موشكافانه نقد در شناسايي نقطه ضعف ها و مشكلات جامعه .

3. شناسايي استعدادهايي كه ممكن است در حوزه نقد سياسي وجود داشته باشند .

 

شرايط شركت در جشنواره :

1. جشنواره در چهار  قالب شعر(كلاسيك و نو ) ، داستان (داستان كوتاه و داستان كوتاه كوتاه )  يادداشت و مقاله برگزار مي گردد .

2. نويسندگاني كه مايل نيستند اسم آن ها مطرح شود مي توانند با نام مستعار در جشنواره شركت نمايند .

3. شركت براي عموم فارسي زبانان دنيا آزاد است .

4. آثار به صندوق الكترونيكي زاگرس استوري به نشاني zagrosstory@gmail.com  و با عنوان tanz ارسال شوند .

5. مهلت ارسال اثر تا پايان آذرماه 1387 بوده و قابل تمديد نيست .

 

محورهاي موضوعي جشنواره :

 

1. اصول گرايان و آموزش

2. اصول گرايان و پوشش جامعه

3. اصول گرايان و چاپ كتاب

4. اصول گرايان و سياست بين الملل

5. اصول گرايان و عدالت اجتماعي

6. اصول گرايان و صدا و سيما

7. اصول گرايان و اقتصاد ايران ( تورم ، مسكن ،‌اشتغال و...)

8. اصول گرايان و آزادي

9. اصول گرايان و مسئله سوخت

10. اصول گرايان و ورزش

11. انتخاب موضوع به تشخيص نويسنده

 

در پايان قابل ذكر است كه برگزاري اين جشنواره فقط به صورت اينترنتي بوده و همايشي را به دنبال نخواهد داشت . داوري آثار رسيده توسط اعضاي زاگرس استوري انجام خواهد شد . بعد از پايان مهلت ارسال اثر و داوري آثار ، برندگان در همين نشريه اعلام خواهند شد و در صورت بالا بودن كيفيت آثار يك شماره از نشريه زاگرس استوري به انعكاس آثار رسيده اختصاص خواهد يافت با اين توضيح كه تنها آثاري منتشر خواهند شد كه چارچوب طنز را پذيرفته و حدود آن را رعايت كرده باشند .

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:23  توسط حيدر ميراني 
به نام دوست

مدير اين وبلاگ خيلي زود ....يتيم شد... پدري داشتم مثل آب چشمه ها زلال و بي غل و غش... پدرم زحمت كش بود ...كشاورز ... ساده دل....

اميدوارم ....هيچ كدامتان غم نبينيد...

عادل حيدري دوست خوبم شعري دارد با عنوان پدر.....

هر سال يك روزش فقط روز پدر بود

اما همان يك روز هم او كارگر بود!

نمي دونم كي مي تونم به روز كنم ...اما سعي مي كنم ... در اولين فرصت  برگردم ....من اين كار را نيمه تمام نخواهم گذاشت...قول مي دهم....

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:59  توسط حيدر ميراني  | 
به نام دوست

خدمت سروران خود م عارضم ... سایت جایزه ادبی ....((مهلت جشنواره تا ۱۵ مهر تمدید شده)) در نظر دارد ...کتابی در خصوص ....داستان نویسان استان ایلام... چاپ کند .... این کتاب به منظور  آشنایی سایر هموطنان با داستان نویسان ایلامی است ...در این خصوص... تعدادی اثر به دست ما رسیده است....اما انتظار مان این است ...که فعالیت دوستان بیشتر از این باشد!! ...تا کنون ....از ۱۳ نفر از شهر ستان های  - ۱- دهلران ...۲- آبدانان ...۳- دره شهر ... ۴- ایلام .... آثاری به دستمان رسیده....امیدوارم اگر کسی از قلم افتاده ...یک داستان کوتاه ....با بیوگرافی کامل خودش به این آدرس mirani542000@yahoo.com  بفرستد .....

 

با تشکر

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 17:49  توسط حيدر ميراني  | 
به نام دوست

ابتدا براي معرفي خودم و بر طرف كردن برخي شبهات !! بايد بگويم بنده به مدت ۱۴ سال است كه به صورت مداوم در زمينه شعر - داستان و نمايشنامه نويسي فعاليت دارم ...البته سابقه فعاليت موسيقي ام بيشتر از ۱۴ سال است ...بگذريم ...

من اعتقاد ندارم كه نويسنده بايد پاي بند يك سبك و روش خاص باشد ، آدم ها خصوصن نويسندگان هم بايد مثل روزگار كه در حال دگرگوني و گونه گونه شدن است ...بايد هم پاي طبيعت پيش بروند ... بنده در تمام قالبهاي داستان چه ...داستان كوتاه چه رمان،  با مضامين مختلف قلم مي زنم در اين پست يكي از كارهاي طنزم را با عنوان ....رامبو...آورده ام... كه اميدوارم از نقدتون محروم نشوم...

-رامبو

مرتيكه پدر نامرد ، رفتي واسه ننه ات هوو پيدا كردي...قرمساق ، اگه به باباي پسر خالوت نگفتوم كه بره ، سي زن داداش، نامردت!! بگه ، كه اون هم بره چو پخش كنه كه چيه ، من به بوآت گفتوم ، چشاش لوچه !!  حالا واسه چي جفتك مي ندازي ، بذار همه بدونن كه پسر عمّت ...خوله! اصلن به من چه كه زير سرت جنبيد و سريع هوايي شدي ، نامرد ، نامسلمون ، نا لوطي ناكس ، ناجنس ، نا... آره من هم حرافي بلدم، به همين دليله كه هيچ وقت نمي تونم جلوي اين زبون لعنتي رو بگيرم ، كه به بابات نگم ، چشماش لوچه ، آخه وقتي مي بينمش ، ذوق مي كنم ، بجان تو راست مي گم ، حالا چرا اينجوري نگاه مي كني ، خب بذار ماهم يبار دروغكي ، دروغ بگيم ، بابا مگه آخر زمان شده ؟ والله به خدا ....اه حالا ما يه چيزي گفتيم، چرا رو ترش مي كني ، آخه لوچ بودن چشماي بابات اينهمه آخ و اوخ نداره !! خب ننه ي من هم از بس چشماش لوچ بود بهش مي گفتن « لوچينو» وقتي گلاب به روتون مي خواست بره دستشويي سر از آشپزخونه يا حموم در مي آورد ، وقتي مي خواست بره هوا خوري ، مي رفت گم و گور مي شد ، بيچاره بابام شده بود ...هاچ زنبور عسل ... هميشه هم بعد از كلي گشتن، دنبال ننه جون آخرش مجبور مي شد ، عكسش رو توي روزنامه قسمت گم شده ها چاپ كنه ؛  هر سري هم وقتي بابامون دو قرون پولي رو كه مي خواست خرج زن و بچش كنه مي داد، آگهي چاپ مي كرد ، يه هو  سر و كله ننه جون پيدا مي شد، بعدش هيچي ديگه... آخرش فهميديم كه ننه جون مي رفته قبرستون سر قبر پدر بزرگ مرحوم مون ، ولي نمي دونم چرا پدر بزرگ هر وقت به خواب بابام مي اومد ، هميشه از دست ننه جون شاكي بود ،  يه بار هم كه من گفتم بابا نكنه ، ننه جون اشتباهي مي ره سر قبر مردم فاتحه مي خونه ، آخه خودتون مي دونيد ننه جون چشماش لو.....چ...ه... كه بابا چنان سيلي محكمي زد بيخ گوشم، كه هنوز صداي زنگش توي گوشمه ، تحولات زندگي ام بعد از اين سيلي شروع شد ... آره،بابا جون  كلاهشو مي نداخت هوا كه من رفتم دانشكده افسري ، آخه بابام خيلي دوست داشت من افسر پليس بشم ، بابا جون هر وقت پليس مي ديد مي رفت توي عالم هپروت...

بعدن فهميدم كه بابا جون توي جوونياش شّر بوده و هميشه سر و كله اش با افسر پليس !!  خب من هم رفتم افسر پليس بشم، اما تقصير من بيچاره چي بود كه ، اون تيمسار گور به گور شده ، فرمان ايست من رو گوش نكرد ، خب من هم  با اسلحه اي كه دستم بود زدم ، سوراخ سوراخش كردم ،  تازه كلي بچه هاي دانشكده افسري، از من خوششون اومده بود ، حتي واسه من جشن پيروزي بر اهريمن گرفتن ، لقبم شده بود (( رامبو )) بعدش من و بردن يه جايي كه يه آغايي نشسته بود، هر وقت مي خواستم حرف بزنم ، مي گفت خفه شود ، من هم از كوره در رفتم ، و خفه اش كردم ، محافظ هاش هر كاري كردن جلوي خفه شدن اونو بگيرن نتونستن ، آخه من خيلي كارم درست بود ... بعدن فهميدم اين يارو كه خفه اش كردم قاضي بوده و اونجا هم دادگاه صحرايي !! خب اصلن به من چه مي خواست قاضي نشه !! بعدش فرستادنم زندان ، اما نمي دونم باباجون چيكار كرد كه از زندان آزاد شدم ، بابام گفت مي خوام بفرستمت جايي كه دكتر بشي ، گفت اونجا اينقدر دكتر زياده كه خودت خود به خود دكتر مي شي! بابا راست مي گفت اينجا اينقدر دكتر زياده كه از سر و كول هم بالا مي رن !! اما بابام نگفت كه چقدر بايد اينجا بمونم تا دكتر بشم !! شبا موقع خواب يه چيزايي مي دن كه مثل شيرينيه، دكترا مي گن هر كي بيشتر بخوره زود تر دكتر مي شه ، من هم روزي ده بيستا از اون شيريني ها رو مي خورم تا زود تر دكتر بشم ، وقتي دكتر شدم مي خوام چشماي لوچ بابات رو عمل كنم ، تا اينقدر غصه نخوري ؛  راستي ، من ارتقاء پيدا كردم ، رفتم توي بخش ويژه ، پيش دكتر هاي مغز و كله ، مي گن تو استعداد PHD  و نمي دونم چي چيو داري ،‌مي گن يه شوك به كله ات وارد شده ، فكر كنم كار اون سيليه باشه كه بابا جون زد !! تازه دكتر هاي اين قسمت اسلحه هم دارن ، آخه مي گن سابقه ام خرابه... چون تا حالا چند نفرو كشتم ، نامرديه، اونا با اسلحه من با دست خالي !  نمي دونم چيكار كنم ، از اين خراب شده هم كه نمي شه فرار كرد ، هر جا مي رم ديواره ، وقتي مي خوام برم هوا خوري چند نفر از اون دكترها مواظبم هستن ، چون مي گن اين روزها فرار مغزها شايع شده ، براي همين خيلي مواظبم هستن ، دكترها مي گن نبايد بيشتر از جيره تون هوا بخورين ، مي گن هر كي بيشتر هوا بخوره دير تر دكتر مي شه ، وقتي هم از كوره در مي رم ، شش نفر دورم و مي گيرن و يه پيرهن برعكس تنم مي كنن و همش مي گن بي خيال بابا آروم باش ،‌بعد يه آمپول دكتر كننده مي زنن ، و هي مي گن دنيا ارزش اين حرفها رو نداره ، من هم سرشون داد مي زنم : بابا مگه من ديوونه ام، مگه اينجا تيمارستانه ،  والله بخدا توي تيمارستان هم يه همچين برخوردي با آدم نمي كنن ،  حالا ما كه دكتر ها فرداي جامعه هستيم جاي خود داريم ؟!! دكترها هم بعضي وقتها با شنيدن حرفهاي من با تعجب به هم نگاه مي كنند. يه روز يكي از دكترها اومد طرفم و گفت اومدم راستش و بهت بگم ....اينجا تيمارستانه !!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:32  توسط حيدر ميراني  | 
به نام دوست

شهادت سردار سر افراز اسلام و انسانيت را به همه دوستداران ولايت او تسليت عرض مي كنيم.

فكر راه اندازي وبلاگي با عنوان داستان ايلام وقتي به ذهنم خطور كرد كه جناب آقاي سراجي دبير محترم جايزه ادبي ايران از بنده آثار داستان نويسان و شاعران ايلام را مي خواست ... وقتي به گشتي در اينتر نت پرداختم فهميدم كه چنين مرجعي يا وجود ندارد يا من نتوانسته ام پيدا كنم ...هرچند چند وبلاگ در زمينه داستان فعاليت مي كنند ...اما همه وبلاگ خصوصي هستند و تعدادشان نيز محدود است.از آنجايي كه بنده در وبلاگ شعر ايلام حدود چند سالي است كه به فعاليت خود در زمينه معرفي شاعران استان ايلام مي پردازم... امروز تصميم گرفتم كه وبلاگي نيز با عنوان ...داستان ايلام .... در اينتر نت راه اندازي كنم.

 براي شناسايي داستان نويسان استان ايلام  نياز به مساعدت دوستان دارم ...شايد بتوانم قسمتي از دست نوشته ها و تفكرات داستان نويسان استان ايلام را كه اكثرن از تيپ جوان هستند به جامعه فرهنگي كشور و هنر دوستان معرفي كنم ...از مظلوميت استان ايلام هر چه بگويم كم گفته ام چرا كه هنرمندان اين استان از هر طيفي جز بهترين ها نباشند كمتر نيستند....باشد كه دوستان در اين راه ياري كنند تا با كمك هم گامي در راه اعتلاي فرهنگ و هنر استانمان بر داريم و خودمان را آن گونه كه هست به ديگران معرفي كنيم...نه آن طور كه ديگران معرفي مي كنند!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 19:18  توسط حيدر ميراني  | 
 
  بالا